تبليغاتX
دختر مغرور بهار

دختر مغرور بهار

متن ادبی وشعر

سلام

در کوچه کنار دردها یخ زده بود

دستان رها چه بی هوا یخ زده بود

گفتند خدا همیشه همراهش هست

ای وای که در کوچه خدا یخ زده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 10:54  توسط محبوبه   | 

سلامی دوباره به اهل دل

در باور خدای تو شیطانی ام هنوز

سنگی بزن به دیده بارانی ام... هنوز

- من هستم و خدای تو و باوری دروغ

زندانی تو بودم و زندانی ام هنوز

رقصیده ام به ساز تو دیگر نمی شود

با سازهای کهنه برقصانی ام هنوز

هی سجده کرده ام که بمیرم به پای تو

هی سجده داغ مانده به پیشانی ام هنوز

تب می کنم... وَ آتش تو شعله می کشد

باید که زنده زنده بسوزانی ام ... هنوز

- یک قلب مانده است و.... ولی نه نمی شود

آتش بزن! من عاشق ویرانی ام هنوز

حالا برای رفتن تو یک بهانه ام

حالا بخند تا که برنجانی ام... هنوز

- من هستم و خدای تو و باوری دروغ

در باور خدای تو شیطانی ام ...هنوز!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 12:3  توسط محبوبه   |